تبليغاتX
سنجاقک - دانه می کارم تا صبوری بیاموزم


سنجاقک

 

                              

                        

دو نفر بودند و هر دو درپی حقیقت  اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزیده و دیگری شکیبایی را.

اولی گفت :«آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جست و جوی حقیقت دوید .»آنگاه دوید و فریاد برآورد: «من شکارچی ام حقیقت شکار من است .»

او راست می گفت «زیرا حقیقت ،غزال تیزپایی بود که از چشم ها می گریخت . »

اما هر گاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود .شتاب او تیر بود . همیشه او بیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد اورا کشته بود .

خانه ی باورش مکزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت ، غزالی است که نفس می کشد و این چیزی بود که او نمی دانست.

دیگری نیز در پی کسب حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت :«خداوند ؛آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است . پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .»

و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفزید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبززار او آمدند . بی بند و بیتیر و بی کمان .

و آن روز، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست های خونی اش دانه ای در خاک کاشت .  

 

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:14 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin