تبليغاتX
سنجاقک


سنجاقک

دل نوشته و قطعه های ادبی

 

               

در می زنند و پشت در آتش بپا شده است

کوچه به درد ملتهبی دچار شده است  

در می زنند و ثانیه ها بی رمق شدند

حجم سکوت ممتد بی منتها شده است

در را شکسته اند و زنی ضجه می زند

:«فضه بیا که محسن اگر...!»فضه پا شده است

   میخی که تیغ می شود و زخم می زند

بر بال یک پرنده که سمت خدا شده است

تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست ؟

وقتی در آشیانه اش آتش به پا شده است !

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 22:45 توسط محبوبه| |

 

                              

                        

دو نفر بودند و هر دو درپی حقیقت  اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزیده و دیگری شکیبایی را.

اولی گفت :«آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جست و جوی حقیقت دوید .»آنگاه دوید و فریاد برآورد: «من شکارچی ام حقیقت شکار من است .»

او راست می گفت «زیرا حقیقت ،غزال تیزپایی بود که از چشم ها می گریخت . »

اما هر گاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود .شتاب او تیر بود . همیشه او بیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد اورا کشته بود .

خانه ی باورش مکزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت ، غزالی است که نفس می کشد و این چیزی بود که او نمی دانست.

دیگری نیز در پی کسب حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت :«خداوند ؛آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است . پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .»

و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفزید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبززار او آمدند . بی بند و بیتیر و بی کمان .

و آن روز، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست های خونی اش دانه ای در خاک کاشت .  

 

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:14 توسط محبوبه| |

 

            

 یک نفر دنبال خدا می گشت ، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دست ها رو به آسمان قد می کشد .پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت ، ابرها را کنار می زد ، چادر شب آسمان را می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیرورو.

او می گفت:  «خدا حتماًیک جایی همین جاها ست .»و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش ؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد . او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی . نه رد پایی روی ماه بود نه نشانه ای لایه ستاره ها .

از آسمان دست کشید ، از جستجوی آن آبی بزرگ هم .

آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد . زمین پهناور بود و عمیق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .

زمین را کند ،ذره ذره و لایه لایه  هر روز فروتر رفت و فروتر .

خاک سرد بود و تاریک ونهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .

نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان . خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها مانده بود . دریاها و دشت ها هم . پس گشت و گشت . پشت کوه ها و قعر دریاها را ، زیر تک تک همه ریگ ها را . لایه همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را . اما خبری نبود  ، از خدا خبزی نبود.

ناامید شد از هرچه گشتی بود و از هرچه جست وجو .

آن وقت نسیمی وزیدن گرفت . شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است . هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیباترین عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است . سرزمین گمشده ای که نشانش روی هیچ نقشه ای نیست .

نسیم دور او گشت و گفت :«این جا مانده است ،این جا که نامش تویی .» و تازه او خودش را دید ، سرزمین گمشده را دید . نسیم دریچه کوچکی را گشود ،راه ورود تنها همین بود . واو پا بر دلش گذاشت و وارد شد .خدا آن جا بود . بر عرش تکیه زده بود و او تاز فهمید عرشی که در پی اش بود ،همین جاست .

سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت ،خدا همه جا بود ؛ هم در آسمان و هم در زمین . هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ، هم لایه ستاره ها و هم روی ماه .

 

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 21:50 توسط محبوبه| |

 

              

   پسرک بی آنکه بداند چرا ، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا،گنجشک کوچکی را نشانه رفت . پرنده افتاد ، بال هایش شکست و تنش خونی شد . پرنده می دانست که خواهد مرد . اما پیش از مردنش مروّت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز چیزی را نیازارد .

   پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند . اما پرنده شکار نبود . پرنده پیام بود.پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت : « کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی ، که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده .یک حلقه اش انسان ویک حلقه اش سنگریزه.حلقه ای ماه وحلقه ای خورشید.

    و هرحلقه در دل حلقه ای دیگر است . و هر حلقه ای پاره ای از زنجیر ؛ و  کیست که در این حلقه نباشد ؟!

    و وای اگر شاخه ای را بشکنی ، خورشید خواهد گریست . وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد . وای اگر پرنده ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد .

    زیرا هر حلقه ای را بشکنی ، زنجیر را کسسته ای . و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی .»

    پرنده این را گفت و جان داد .

    و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد .

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 21:33 توسط محبوبه| |

           

             

سلام به همه دوستان خوبم.

سال جدید دیگری شروع شد ، امیدوارم که امسال را هم مثل سالهای قبل به خوبی پشت سر بذاریم و به اون آرزوهایی که موقع سال تحویل سر سفره هفت سین کردیم برسیم.

همه ما آرزوهای خودمون رو داریم اما برای رسیدن به اونها باید تلاش کنیم و سختیهای زیادی رو تحمل کنیم .

در راه رسیدن به یک هدف یا آرزو پیچ و خم های بسیاری وجود داره حتی توی بعضی مسیرها چاله چوله هایی هم هست . اما چیزی که باعث میشه ما این چاله چوله ها و پیچ و خمها رو ببینیم توکل به خداست که با توکل به او ما راه رسیدن به هدفمون رو گم نمی کنیم و از هدف اصلیمون دور نمی شیم.و پا در راه درست می گذاریم . پس یادمون باشه که خدا را در تمامی لحظات زندگی فراموش نکنیم .

بیایید با هم دعا کنیم که در این سال جدید مولایمان مهدی (عج) ظهور کند و همه ی مردمان جهان را از گمراهی نجات دهد و ما نیز لیاقت آن را پیدا کنیم که در رکاب ایشان باشیم و بر علیه ظلم و بی دینی بجنگیم.

 

 آمین یا رب العالمین                         

 

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 13:7 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin