سنجاقک
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید . سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود . دانه دلش می خواست به به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه .گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت .گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : «من هستم ، من اینجا هستم ، تماشایم کنید .» اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را روی یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ، کسی به او توجه نمی کرد . دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت :«نه ، این رسمش نیست . من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر ، کمی بزرگتر من را می آفریدی .» خدا گفت : «اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگ تر از آنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.» دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند . سال ها بعد دانه ی کوچک ، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ، سپیداری شد که به چشم همه می آمد . درد بی سابقه قلب ، نیمه شب از خواب بیدارش کرد . همان وقت تلفن زنگ زد : ببخشید آقای دکتر ، یک بیمار اورژانسی تصادفی آوردند ، نیاز به عمل دارد . لطفا هرچه سریع تر خودتان را به بیمارستان برسانید . دکتر بدون توجه به درد شدیدش ، بهسرعت از خانه خارج شد . در زندگی اش هیچ وقت نتوانست چیزی را به صورت نو و دست اول آن طور که دلش می خواست تهیه کند . خانه کلنگی محل سکونتش ، از پدرش به ارث رسیده بود . ماشینش را دسته چندم خریده بود و از رده خارج بود . کلیه وسایل منزلش نیز روزهای نویی شان را جای دیگری گذرانده بودند. اما به تازگی صاحب چیزی نو و دست اول شده است ، یک سنگ گرانیتی مشکی صیقلی که همه مشخصاتش با خطی خوش روی آن نوشته شده است . خوشبخت بود ، زیرا هیچ سوالی نداشت . اما روزی سوالی به سراغش آمد . و از آن پس خوشبختی دیگر ، چیزی کوچک بود . او از خدا معنی زندگی را پرسید .اما خدا جوابش را با همان سوال داد . خدا گفت : «اجابت تو همین سوال تو ست .سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه است که آب و نور می خواهد .» او سوالش را کاشت . آبش داد و نورش داد. و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد . ساقه و شاخه و برگ . و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی . و او که تنها یک سوال داشت ، درختی شد که از هر سرانگشتش سوالی آویخته بود . و هر برگ تازه ، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می رفت ، درد او نیز عمیق تر می شد . فرشته ها می ترسیدند . فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند . اما خدا گفت : «نترسید، درخت او میوه خواهد داد . و باری که این درخت می آورد ، معرفت است .» فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند .اما در دل هر میوه ای، باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی و هر که میوای را برد ، در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت . دنیا بی ستون است اما فرهاد ندارد ، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است . مردم ی آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرند . دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کند . دنیا بیستون است روی هر ستون ،عفریت فرهاد کش نشسته است . هر روز پایین می آید و در در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد ، و جهان تلخ می شود . تو اما باور نکن . عفریت فرهاد کش دروغ می گوید . زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست . عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید . روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت . ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد . ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ، از ملکوت تا مغاک .عشق ، شیر و عشق ، شکر ، عشق ، قند و عشق ، عسل ، شیر و شکر و قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است . خسرو ما اما خداوند است . ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم . ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هرچه سنک و صخره می زنیم . ما به عشق این خسرو ... وگرنه شیرین بهانه است . ما می رقصیم و بیستون می رقصد . ما می خندیم و بیستون به ما می خندد . بگذار دیگران هم به ما بخندند . آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است!



| Design By : Night Skin |


